|
همه چیز خیلی سریع گذشت یه نگاه یه حرف ساده یه لحظه ایستادن و شروع یه عشق عظیم اما قبل از هر چیز امتحان بود و چشم های گریون دستان لرزون هرکی توی یه فکر آخه شب شب عاشقی بود شبی که هر کسی اومده بود تا سهمش رو از مولاش بگیره ... اما این دفعه همه چیز فرق می کرد نمی شد بیای و داد بزنی و قول بدی زار بزنی بعدم بری تا سال دیگه اینبار کلی چشم مراقبت بود کلی دست منتظرت بود و همه چیز به تو بستگی داشت یکی داد زد:یعنی این کوچه این آجرها ما رو دوباره میبینه ؟! نه! خیلی ها رو ندید.. فکر می کنی چند وقت از قول دادنشون گذشت .. ۱سال ۲ سال ۳ سال ... نه! ۱ ماه گذشت از اومدن و نیومدن خیلی ها ...از دلسرد کردن ها از همراهی و از شور و شوق ها .. بلاخره افتتاح شد .. خانه امیدمون با کلی عشق و آرزو برای بهترین شدن ... خدایا خدایا خدایا تو لحظه لحظه ی عاشقیمون کنارمون باش و نگذار فراموش کنیم برای چی و برای کی اینطور عاشقانه اومدیم و رفتیم ... نگذار...
خیلی زود ، خیلی دیر خیلی سخت ، خیلی آسون گذشت ... زمان زندگی عمر و کوچه گردان وقتی به عقب نگاه می کنم به این یه سالی که از آشناییم با جمعیت گذشته احساس می کنم تمام این یه سال را برای این یه ماه دویدم عشق ام رو فریاد زدم التماس کردم خواهش کردم این یه ماه از ستاد تا شب های قدر شب های عاشقی ای که منو با یه تیکه از بهشت وآدمهای عاشق آشنا کرد ... من قبل از این یه ماه تصمیم بر ترک این جمع گرفته بودم ، چراش بمونه برای بعد ..! اما الان تصمیم بر ماندن دارم ماندنی به عظمت ایران که امسال برای من توی ذره ذره ی خاک ورامین خلاصه میشه توی لبخند عصمت و فاطمه 2تا خواهری که توی خونه 6متری شون کنار مادر مریضشون منو با تمام کمبود و ضعف هام دوست دارن به خاطر عشقی که می دونن به آنها دارم و این عشق رو نه رها می کنن و نه به سخره می گیرند توی دستهای کوچیکشون می گیرند و بزرگش می کنن من می خوام کنار نسیم و رحیم عاشقی رو تجربه کنم .. در کنار محمدرضا و زهرا و ابو الفضل و فاطمه 4قلوی شیرین و دوست داشتنی که خنده هاشون همه ی غم و غصه های عالم را از یادم می بره ... اینهارو از سر جوزدگی ! و هیجان و شور ماه رمضان نمی گم ... من عاشق شدم ... عاشق این شهرو دیار عاشق خنده های کودکانه عاشق نگاه پر امید بچه ها و تاوان این عشق رو می دم با موندنم به اندازه ی تمام لحظه های عمرم ... و در این عاشقی به دنبال تمام عاشق های دیگر می گردم و همه رو همراه می کنم ... پس اگر عاشقی ، همراه شو... ورامین در انتظار قدم های محکم و با ایمان ماست...
صفحات چه زود تموم می شه ... چه زود همه چی به آخر میرسه ... عمر آدمی در یک چشم به هم زدن به آخر میرسه .. در یک لحظه همه چیز عوض می شه انسان میمیره زمین وآسمون جابه جا میشه کوهها به حرکت می افتند عشق ها نابود می شه زندگی از حرکت می ایستد همه چیز در یک لحظه اتفاق می افته و ما در انتظار همون یک لحظه یک عمر را می گذرانیم....
آرزوی نیک اندیشان و نیکوکارانی که راهشان را درست و راست می بینی برآورده ساز و ایشان را کامروا گردان .میدانم به نیایش هایی که از دل برآید و بر پایه ی نیکی باشد پاسخ سزاوار خواهی گفت. "زرتشت" یه جا خوندم که گفته بود برای رضایت درونی به دنبال یه چیز بیرونی نباشید همه چیز تو وجود شماست..با پیداکردن اون می تونید به چیزای بیرونی هم تعمیمش بدید... اینم از راز طبیعت.. البته می دونم گفتنش آسونه ...اما اینو میگم که یکی به خودمم بگه..!
خدا ان کسی است که بادهارا میفرستد تا ابرها را در فضا برانگیزد پس به هر گونه که مشیتش تعلق گیرد در اطراف اسمان متصل و منبسط کند. و باز متفرق گرداند انگاه باران را بنگری که قطره قطره از درونش بیرون ریزد تا به کشتزار و صحرای هر قومی از بندگان بخواهد فروریزد. و به یک لحظه آن قوم مسرور و شادمان گردند. و هر چند پیش از انکه باران بر انان ببارد به حال یاس و نامیدی میزیستند. پس ای بشر دیده باز کن و اثار نامتناهی الهی را مشاهده کن که چگونه زمین را پس از مرگ و دستبرد خزان باز میگرداند محققا همان خداست که مردگان را هم پس از مرگ باز زنده میکند و او به قدرت کامله ی ذاتی بر همه امور عالم تواناست...(الروم 48تا 50)
مدتها بود از کنارش رد میشدم نگاهش می کردم اما نمی دیدمش... تا اینکه یه روز در گوشه ایی با تکه های نان خردشده در دست اورا دیدم ...بلاخره دیدم ..نگاه کردنی که همه ی وجودمو رو به لرزه دراورد ..تا خونه گریه کردم ..منی که مدعیه عشق به آدمهام منی که فریاد میزنم پس کجاست عاشقی؟ چرا کسی به داد این مردم نمیرسه؟ خودم بله خودم حتی به پیرمرد سر کوچه هم نگاهی نکرده بودم..! حالا که به روزهای قبل فکر می کنم همیشه قبل از اینکه بخوام از کنارش رد بشم سرعت ام رو زیاد میکردم که نکند بخواد فرصت حرف زدن پیدا کنه همیشه ازش فرار میکردم اما من از اون پیرمرد نبود که فرار میکردم از خودم فرار میکردم از ناتوانی ام از بی عرضگی ام از کوریه چشام ...اما دیگه نمیخوام ناتوان باشم بی عرضه باشم کور باشم ....می خوام زندگی کنم نه با عذاب وجدان نه با ای کاش ها و اما اگر ها ...من می خواهم از امروز همه جا و همه کس رو ببینم...
حمتا تجربه نشان داده است كه پس از شكست هاى بزرگ ملى در عرصه ورزش هاى محبوبى چون كشتى و فوتبال ، فشارهاى عصبى ناشى از معضلات حاد اجتماعى ، تشديد شده و تاثير خود را در رفتارهاى عمومى افراد بيش از پيش عيان مى سازد .با توجه به وضعيت ايران در جدول مسابقات انتخابى جام جهانى ۲۰۱۰ آفريقاى جنوبى ، به نظر مى رسد در كنار حمايت هاى گوناگونى كه از تيم صورت مى گيرد ، در شرايط فعلى تيم ملى به شدت نيازمند حمايتى معنوى با كاركرد اجتماعى گسترده مى باشد . اعضاى جمعيت امداد دانشجويى - مردمى امام على (ع) قصد دارند با برنامه اى مدون و با رويكردى علمى و روانشناسانه ، ارتباطى موثر ميان بى نوايانى كه تمام آرزوهاشان در فوتبال خلاصه مى شود با تيم ملى برقرار نموده و بدين ترتيب حامى معنوى تيم ملى باشند.شايد هيچ كس همه چيزش فوتبال نباشد اما براى كودك محرومى كه در كوچه پس كوچه هاى جنوب شهر يا در جاده هاى خاكى روستاهاى دور افتاده ، روز و شبش را به فوتبال مى گذراند ، فوتبال بخش عمده اى از زندگى است . هنگامى كه ملى پوشان و كادر تيم ملى از نزديك شدت دل بستگى و شيفتگى اين عزيزان را ببينند و باور كنند ، بى شك همتشان در روز مسابقه به اوج مى رسد و بابت استجابت هر دعايى كه از جان محرومان براى پيروزى تيم ملى بر مى خيزد ، به جان مى كوشند . چه زيباست اگر اعضاى تيم ملى ايران ، حاميان حقيقى خود را از نزديك بشناسند و در كنار آنان براى پيروزى هم قسم شوند . در اين صورت در هر لحظه از بازى انگيزه اى شگرف ، نيرو و اراده بازيكنانمان را دم به دم فزونى مى بخشد.بدين صورت كه ۲۲ فرزند رنجور و دوستدار تيم ملى فوتبال ايران (از خانواده هاى دردمند تحت پوشش جمعيت )، به نمايندگى از همه آنان كه فوتبال ملى تنها سرمايه شان و يگانه اميدشان است ، به ۲۲ بازيكن اصلى تيم ملى معرفى مى شوند ؛ هر يك از ملى پوشان عكس يكى از اين عزيزان را بر تن نموده و بازى خود را در رقابت هاى انتخابى تيم ملى ، به صورت نمادين به وى تقديم مى كنند تا نشانه اى باشد بر تعهد عاشقانه شان نسبت به برآورده كردن آرزوى دردمندان يك ملت . علاوه بر اين در صورت همكارى فدراسيون فوتبال ، پيش از اعزام به مسابقات ، تيم ملى ايران ديدارى با اعضاى تيم فوتبال «Persian » جمعيت امداد دانشجويى - مردمى امام على ( متشكل از فرزندان خانواده هاى تحت پوشش جمعيت ) خواهد داشت تا ضمن آشنايى با اين تيم و دادن روحيه به بازيكنانش، از ميزان عشق و علاقه اين كودكان و نوجوانان دردمند به موفقيت تيم ملى ايران آگاه شده و سنگينى وظيفه خود را در قبال آنان به ياد بسپارند . صفحه دوم روزنامه ابرار ورزشي 15/2/88 http://www.abrarnews.com/sport/1388/880215/html/page2.htm
وقتی دستی رو می گیری وقتی لبخندی رو روی لبهای کسی میشونه وقتی برقی رو توی چشمای یکی میبینی غرور همه ی وجودت رو پر میکنه همه چیز توی یه لحظه اتفاق می افته .. یادمه از یه دوست شنیدم که می گفت بعد از اولین دستگیری اونوقته که این صداها توی سرت میاد که تو بهترینی تو به یه نفر کمک کردی تو از خودت گذشتی کمتر کسی پیدا میشه که اینکار رو بکنه اما تو اینکار رو کردی! ...اونوقته که دیگه هر کاری که می کنی فقط برای رفع نیازته ..نیاز کمال پرستی... دیگه سیر شدن شکم یه بچه در میون نیست خوشحالیه یه مادر مهم نیست لبخند یه پدر لذتی نداره مهم اینه که تودر عرشی و همه برای کمک رسانیه تو کف میزنند... اونجاست که همه چیز عوض می شه داستان به کلی جا به جا می شه دیگه توی داستانه تو خدا برای لبخند یه کودک خوشحال نیست برای غروره تو غمگینه برای غرق شدن تو دلش شکسته... اما همه ی اینا توی یه لحظه اتفاق می افته ...پس مراقب لحظه ها باشیم...
بعضی وقت ها یه اتفاق یه نشونه باعث میشه آدم تکون بخوره : التماس دختربچه فال فروش .. دیدن مرگ یه آدم.. تنهایی یه مادر .. خستگی یه مرد و نگاه ناامیدش... ما هر روز این اتفاقات رو میبینیم یا تجربه میکنیم اما ای کاش فقط نگاه نکنیم میتونیم توی عوض شدن خیلی از اتفاقات ما هم قدمی برداریم.. میتونیم خودمون رو از بی اعتنایی های این دوره زمونه آزاد کنیم.. می تونیم توی این همه عجله کردن هامون یه لحظه بایستیم و فکر کنیم که تفاوت من واون چیه؟ اینکه من خوش شانس بودم و پدر و مادری بیکارو معتاد نداشتم؟! اینکه خوش شانسم چون توی محله ی ما مواد مخدر مثله نقل و نبات دست بچه ها نمی چرخه؟! من خوش شانسم چون هرروز به جای کتک بابا برای سرکاررفتن با نازو نوازش مامانم برای رفتن به مدرسه و دانشگاه بیدار میشم؟! چقدر من خوش شانسم!! مهم نیست که دیگران این شانس رو نداشته اند مهم اینه که من خوشبخت و خوش شانسم...
هر روز و هر شب به غربت خودم توی این شهر فکر میکنم منی که توی همین شهر بین همین ادم ها به دنیا اومدم بزرگ شدم اولین نفسم رو توی این شهر کشیدم.. صدای گریه ام رو اولین بار این مردم شنیدن ..راه رفتن رو روی سنگفرش های این شهر یاد گرفتم ..لذت خندیدن رو در کنار این مردم چشیدم.. شوق اموختن رو این مردم در وجودم لبریز کردن.. اولین بار عاشق شدن را در کنار این مردم فهمیدم.. درد فراق را در کنار همین مردم حس کردم.. سختی انتظار رو در کنار این مردم تحمل کردم.. از دست دادن عزیزانم و به خاک سپردنشون را در کنار آنها و توی همین خاک تجربه کردم... اما چرا با این مردم غریبه ام؟ چرا لبخندشون شادم نمیکنه؟ چرا غصه شون غمگینم نمیکنه؟ چرا؟ چرا؟؟ اما منم روح دارم.. قلب دارم.. از لبخند یه کودک ذوق میکنم.. از گریه ی مادری غمگین میشم.. اما چرا این حس رو به مردم شهرم ندارم؟ یا در واقع برای همشون؟چرا؟ ....شاید دیگه امیدی ندارم به اینکه روزی دلشون با دیدن کودک گرسنه ایی بلرزه.. با دیدن دختری تنها و بی کس چشمشون به اشک بشینه... نه امیدی نیست.. امید نیست که با دیدن دست های پینه بسته ی پدری که روی دیدن فرزندانش رو نداره قلبشون بشکنه.. با دیدن مادری منتظر برگشت فرزند بی گناهش از پشت میله های زندانه قدمی برداره.. نه این مردم قلبی ندارند.. دستی برای یاری رسوندن ندارند.. و حتی چشمی برای اشک ریختن... این همه سیاهی از کجا میاد؟ گناه این بچه ها چیه؟ چرا دستی به کمک اونها نمی شتابه؟ چرا اشکی برای همدردی با اون مادر منتظر نمیریزه؟ چرا پدری دست پدر ناتوانی رو نمی فشاره؟؟ چرا؟ چرا؟؟؟ پس کو آن دوره ی مجنون و لیلی ها؟ پس کو آن دوره ی شیرین وفرهادها؟ پس کجاست آرش کمانگیر؟ کجاست آن رشادت ها؟ کجاست آن عاشقی ها؟ کجاست؟؟؟ یعنی هیچ امیدی نیست؟...
|
About![]()
یه قطره ,یه دریاست,فقط یه قطره ببار! Archivesمهر 1388شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 Links
سایه ی آبی |