تبليغاتX
طلای ناب

طلای ناب


...من

اگر پيامبر ميشدم

...معجزه ام

...خنداندن كودكان خياباني بود

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 1:6 PM  توسط طلا  | 

خواب یا مرگ...

...و سکوت همدم لحظه های غریبانه ام شد

خنده هایم در پیچ و تاب خلقت گم شد

و من زندگی را پس دادم...


از او پرسیدم با من میمانی؟

نگاهی از سر  خستگی های دوران کرد و گفت: بهایش چیست؟

پاسخ دادم: تکه ای لبخند،ذره ای همدلی و قطره نانی معرفت!

و سالیان است که عشق همراه ابدی من و همدم شب و روز من شده است...


میخوانمش نه از برای ماندن

میخوانمش نه از برای خواستن

میخوانمش نه از برای شکستن

میخوانمش بل از برای شکفتن

میخوانمش...


آفتاب به کنج اتاقم رخنه کرد

و من دانستم که زندگی همچنان ادامه دارد...


شب است و قهقه های کودکانه ی زن

شب است و تنهایی های مرد

شب است و دستبندهای منتظر

شب است و نگاه خیره به در

شب است و شور شیدایی

شب است و خستگی های کیف بر شانه

شب است و راز و نیاز عاشقانه

شب است و بودن های بی نفس

شب است و خوابیدن های مرگ گونه...

...


پ ن:من برگشتم..سلام



+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 3:28 PM  توسط طلا  | 

من مُرده ام...

مدتی است که از من سوال میشه که نوشتن های همیشگی ،عشق به زندگی ات کجارفت..

شاید این سوالی است که هنوز هم خودم براش جوابی ندارم..اما تنها یه یادگار..یه کاغذ سیاه براتون دارم

یه وصیت نامه...

من دختری از شهری فراموش شده هستم که شهرت اش بی غیرتی اش است ،

 من نماینده ی جماعتی هستم که سالهاست فراموش شان کرده ام ...

 من فریاد زدن عشق شان را ، تنهایی شان را ، غربت شان را ، فراموش کرده ام !

من در این فراموشی ها ، مُردم!

آری ، من سالیان است که  مرده ام و زندگی را از یاد برده ام !

من مُردم، زمانی که سهیلا را بر دار بی عدالتی کشیدند !

من مردم ،زمانی که دختران شهرم را از برای بی غیرتی من نابود کردند !

من مردم ،زمانی که دختران شهرم را، که آواره ی کوچه ها ی سیاه و افیون زده ی شهرم شدند ، دیدم و سکوت کردم!

من مردم ،زمانی که مردان شهرم از برای لحظه ای شور ، پاکی دختران شهرمان را نابود کردند!

من مردم ،زمانی که شهرم به جای مامن آرامش ،قتلگاهی شد تا پاکی دختران شهرم را در خود مدفون کند !

من مردم ،زمانی که مردم شهرم غرق در روزمرگی هایشان ، شکستن وجود نازک دختران شهرم را عادت خود کردند !

من مردم ،زمانی که از برای شکستن پهلویی هروله زنان به هر سو رفتم اما نابودی وجود دختران شهرم را از یاد بردم !

 من مردم زمانی که فاطمه را ، عشق فاطمه را ، روح فاطمه را در میان روزمرگی هایم فراموش کردم !

من مردم زمانی که از برای سوختن در ایمانی شیون ها بر پا کردم اما از برای نابودی شهرم صدایی نزدم !

من سالیان است که مُرده ام ...

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 9:3 PM  توسط طلا  | 

سلام دنیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

سلام به همه ی دوستان عزیزم..

بعد از یه غیبت نسبتاً طولانی ، برگشتم

نمیدونم از چی بگم از دلهره شایدم اطمینان..آره از این تناقض وجودم میگم

از لحظه ای که اعتماد رو تجربه کردم..لحظه ای که دلبسته شدم...بدون ذره ای وابستگی

طعم خوش عشق رو چشیدم...اما ترس واژه ای که میدونم همتون باهاش آشنایید،به سراغم اومد

ترس از دست دادن،ترس از قضاوت، ترس از یه دروغ...ترس از تنهایی

من در تمام لحظات خوش عشق بازی به طعم گس ترس میرسم و وامانده از لذت و غم فرار میکنم

به تنهایی خودم..به کنج خلوتی که هیچ کس رو راه نمیدم..دلم برای تمام لحظه های بودن در عشق تنگ میشود و حسرت میشه همدم ام

اما من باز هم خطر میکنم و دل به دریا میزنم و میرم به جنگ با تمام ترس هایم

قدم اول برای رهایی از ترس اذعان اونه..بگو که رهاشی که دیگه نباشه که نابود شه ...

من میترسم از اعتماد .............................................................................................

.

.

.

مرسی از بودن هاتون

دلم برای تک تکتون تنگ شده

دوستتون دارم


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 10:48 PM  توسط طلا  | 

اطلاعيه


با سلام. به علت عدم همكاري از سوي نهادهاي مسئول و بلاتكليفي طرح طفلان مسلم و به دليل جلوگيري از برگزاري همايش در كانون اصلاح و تربيت، با وجود بدست آوردن سالن در خارج از كانون، با توجه به مسائل پيش آمده برآن شديم كه امسال برخلاف سال هاي گذشته در تاريخ تاسوعا همايش برگزار نگردد. لازم به ذكر است كليه فعاليت هاي طرح اعم از فعاليت هاي فرهنگي در مساجد و هيئت ها و بازار و اماكن مردمي و مذهبي و نيز فعاليت هاي مددكارانه از جمله شناسايي و آزاد سازي و حمايت پس از خروج كودكان كانون اصلاح و تربيت و همين طور كليه فعاليت هاي حقوقي و پژوهشي و تحقيقاتي گسترده تر از گذشته در جريان بوده و اميد است در تاريخ اربعين همايشي در خور جمعيت امام علي (ع) و طرح طفلان مسلم برگزار گردد. در اين راستا بيانيه اي از طرف جمعيت امام علي (ع) در قالب طرح طفلان مسلم ارائه مي گردد:

بسمه تعالي

4 سال از آغاز طرح طفلان مسلم مي گذرد و رسالتمان روز به روز و سال به سال سخت تر شد. با شعار پرسش گونه «براي طفلان مسلم ديروز مي گرييم، آيا براي طفلان مسلم امروز مي كوشيم؟» آغاز گرديد. باري شد به سنگيني صدها علم فولادين كه اين بار نماد نبود بلكه حقيقتي بود روشن تر از روز. و با چراغي كه قرن ها مي سوخت و كمتر كسي با ادعاي عاشقي متوجه نورش بود. خطبه اي سراسر درد از امام حسين (ع) اين بزرگمرد تاريخ انسانيت كه عالمي از مرگش مي دانند و مظلوميتش در مهجور ماندن زندگي پر بارش است. خطبه اي كه همچنان زنده است و ذره اي از مرگ و نيستي در آن مشاهده نمي شود. خطبه اي سراسر درد از درد محرومين و بي نوايان و درماندگان جامعه و سراسر سرزنش خطاب به عاملان قاصر مقصر. سال به سال فرياد زديم. در تريبوني كه در اختيار داشتيم فرياد حق خواهي سر داديم. حق بود كه صداي خود را از پشت تريبون به مردم رساند و ما وسيله اي بوديم و ثمره آن آزاد سازي جمعي از كودكان در بند، بازگشت به زندگي بود و ثمره فرهنگي آن رساندن فرياد امام حسين (ع) و خطبه اش به گوش مردم و فرياد دوري از خرافه گرايي، دعوت به دگرخواهي و نذر عشق در اين دوران عشق بازي. اما اين بار راه كانون اصلاح و تربيت به روي اين گروه عاشق بسته شد. ديگر تريبوني در خانه كودكان درد كشيده سرزمينمان نداشتيم. اين بار نيز مي بايست شوكي وارد آيد به جامعه اي كه 4 سال قبل شوك طفلان مسلم را احساس و دريافت كرد. اين بار در حالي كه بالاجبار تريبونمان در خانه اين كودكان درد كشيده، كانون اصلاح و تربيت، را از دست داديم، به اختيار دست از تريبوني كه خارج از خانه ميزبانانمان در اختيار داريم مي كشيم تا بگوييم براي فرياد حق، تريبون نيز تنها يك وسيله است. اين بار خودمان از جنس فرياد حق هستيم. اين بار نبود ما فريادي است بلندتر و شوك وار تر و گويا تر از بودنمان، تا تجربه كنيم كه فرياد حق هيچ گاه خاموش نخواهد ماند. ما هستيم. در مساجد، در هيئت ها، در اماكن فرهنگي و مذهبي، ميان مردم، ميان كودكان رنج ديده كانون ولو بدون تريبون، فعال تر و عاشق تر از گذشته. باشد كه در اربعين حسيني عشق مردم به حق و عدالت و كودكان سرزمينمان با ما همراه شود و با شكوه تر از هر زمان در كنار هم باشيم.

اين بار با سكوتمان، با نبودنمان حق را فرياد مي زنيم و عشق را فرا مي خوانيم و طلب مي كنيم.

http://www.teflane-moslem.com/
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 10:14 PM  توسط طلا  | 

خداحافظی با فقر...

نمایش روز دنیا رو دیده اید؟

بر پهنه ی این گیتی صحنه ی نمایشی فراهم آمده که بازیگرانش جان میسپارند و تماشاگران، گاهی به تاسف سر تکان میدهند

آیا ما نیز به تماشا بسنده میکنیم یا قدم بر این صحنه میگذاریم تا نقش خویش را در پیکره ی انسانیت ایفا کنیم؟

میخواهی از نقش تماشاگر برخیزی ....؟

کاری کنی دست کم در حد توانت...؟

پس ما را و تمام کسانی که از نشستن های بی سرانجام و دیدن های بی پایان خسته شدند ، یاری کن



بنی آدم اعضای یک پیکرند..

بیا این بار نه تنها این مصراع را بخوانیم و بشنویم که به انسانیت اش عمل کنیم...


سلسله همایش های "خداحافظی با فقر"

مکان 1:خیابان انقلاب -دانشگاه تهران-دانشکده ی علوم پایه-سالن دهشپور /زمان:6آذرماه ساعت 15الی17 

مکان2:دانشگاه آزاد کرج زمان:7آذر ماه ساعت13 الی 15

مکان3:خیابان شریعتی -سه راه ضرابخانه-دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی/زمان:8آذرماه 15الی17

مکان4:دانشگاه صنعتی شریف سالن آمفی تئاتر مرکزی/زمان:10آذرماه 15الی17


این همایشها علاوه بر نگاهی نو به معضلات اجتماعی ناشی از فقر، به آیین ها و طرح ها و برنامه های جمعیت دانشجویی مردمی امام علی در زمینه رفع معضلات پرداخته میشود. این جمعیت دارای مقام مشورتی از سازمان ملل متحد میباشد.




نیاز به همکاری در سلسله همایش های خداحافظی با فقر

همایش های یادشده، جهت معرفی طرح ها و برنامه های جمعیت و عضوگیری گسترده در دانشگاه ها برگزار می گردد.

جهت امور تبلیغاتی این همایش ها:

1) توزیع پوستر و تراکت:

 از روز یکشنبه مورخ 30 / 8 / 89 لغایت سه شنبه 2 / 9 / 89 به دفتر شریف یا دفتر پیک برتر مراجعه نمایید. عزیزانی که تمایل به همکاری در این بخش مهم را دارند، حتی المقدور در روز یکشنبه مراجعه کنند تا زمان بیشتری برای تبلیغات برنامه داشته باشند.

خواهشمند است طبق جدول زمانی زیر به یکی از دفاتر یادشده مراجعه نموده و تراکت و پوستر همایش ها را دریافت کنید.

 

دفتر شریف

دفتر پیک برتر

یکشنبه 30 / 8

12 الی 17:30

12 الی 17

دوشنبه 1 / 9

11 الی 17:30

10:30 الی 17

سه شنبه 2 / 9

11 الی 17:30

10:30 الی 17

2) تبلیغ اینترنتی:

 

sosapoverty.org

23051110

09192005133

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 9:42 AM  توسط طلا  | 

گریه های خونین من...

در دنیایی که یزیدیان تکیه بر قدرت میزنند و جام های پرشده از خون مظلومین سر میکشند

در دنیایی که عشق را به سخره میگیرند و طلب مرگ برای همدیگر دارند

در دنیایی که علی بودن و علی وار زندگی کردن سخت است

مسیح گونه خود را به صلیب کشاندن قصه ای دور است

در دنیایی که نگاه مردمان به یکدیگر جز از برای سیرابی خویشتن خویش است و بس

در دنیایی که مردمانش خود را برای لحظه ای عیش به باد فنا میدهند

در جامعه ای که فریاد علی خواهی میزند ،الله گویان به مساجد میروند و سنگینی کاغذ قرآن را برسرهاشان

تحمل میکنند ،ولی سنگینی درد جان یک کودک را نه بر جانشان که بر وجودشان تحمل نمیکنند...

در جامعه ای که خانواده هایش برای کسب ترحم ؛ کودکانشان را علیل میکنند تا از مردمی که تنها ترحم کردن

بلندن،کمک بگیرند ...

در جامعه ای که مردمش دم از خداپرستی میزنند ، اما خود سازندگان بت کده هایی هستند در حالی که

هموطنانشان از گرسنگی در کوچه و خیابان ها جان می دهند...

در دنیایی که عشق ها از یاد میرود..سخنان مُنجیان از دل ها پاک میشود...

دیگر به دنبال کدامین منجی عدالت هستیم؟

علی اگر در این زمانه بود چه میخواست؟

فریادش جز دگر خواهی می بود؟

عاشقی تنها بر لب علی گویان نیست

علی میگوید شما که دم از عشق من میزنید

دم از خون خواهی من میزنید

*خون من خواهان عدالتی است که شما باید خواهانش باشید

جامعه ی مسلمان باید پاک از فقر،اعتیاد،فحشا باشد...

به دعاهای هر روزه ی تان ننازید، هیچ شما را نگه نمیدارد

 علی من از جنس تعصب ،مسئولیت ،عشق است*

شما به داد علی دوستی و عشق خواهی خود باشید!

اگر مسیح در این زمانه میزیست...اگر میدید که چگونه زنان و پاکان شهر را سنگ باران میکنند

آیا سکوت میکرد آنچنان که عاشقانش کردند؟؟؟

چگونه مریم واره ها را   بر دارهای روزمرگی های ما تاب می اورد..!؟

مسیح کجاست که فریاد عشق خواهی را بر بلندای این آسمان کشد؟

*کجاست تا بهشت برین مارا نجات تنها یک کودک بداند؟؟*

کجاست که مظلومیت ملکوت آسمان ها و زمین را تاب نیاورد و فریاد عشق ش را برکشد..؟

کجاست...




 

*بخشی از فریاد دگر خواهی  استاد شارمین میمندی نژاد

در کوچه گردان عاشق طرحی از جمعیت امداد دانشجویی مردمی امام علی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 5:3 PM  توسط طلا  | 

من یک فمینیست هستم...

 اولین بارقه های های فمینیسم  من  در سن کودکی زده شد وقتی دیدم که  مادر بزرگم پسرهای فامیل را شومبول طلا خطاب می کند و آنها حق دارند با شورت دور حیاط بدوند ولی اگر من جوری بنشینم که دامنم درست نباشد همه  بسیج می شوند تا دامن مرا روی پاهای کودکانه و بی خبرم بکشند و مدام  گوشزد کنند که درست بنشین. ذهن پنج ساله ی من نفهمید ( هنوز هم نمی فهمد) که  چرا آن چیزی که وسط پای پسر عمه ام است باید با لفظ طلا آراسته شود و حتی گاهی با الفاظ ( شومبولتو بخورم) خورده شود ولی آن چه من دارم مایه ی شرمساری است و باید پوشانده شود. ذهن پنج ساله ی من حتی وقتی ده ساله شد نفهمید که چرا آنها باید راحت ته کوچه دوچرخه سواری کنند و من با هزار مکافات و یواشکی رکاب بزنم و روپوش و روسری ام مدام توی چرخ گیر کند و زمین بخورم و همه به من بخندند.او هرگز نفهمید چرا  وقتی بالغ شدم و آن دو جوانه ی سرکش در سینه هایم رویید باید آن را زیر مقتعه ی چانه دار بلند و روپوش گشاد پنهان کنم و قوز کنم تا برجستگی های بدنم را از چشم ها بپوشانم. ذهن من هرگز نفهمید چرا هرچه مربوط به زنانگی من  است زشت و پنهانی و گناه آلود است و هرچه مربوط به مردانگی پسر هاست قابل افتخار و  ستودنی و حتی به روایتی خوردنی است.

ذهن من هنوز پنج ساله است، نمی فهمد چرا به عنوان یک دختر ناقص و نیمه است؛ نمی فهمد چرا همه برایش دنبال شوهر می گردند فکر می کنند که بدون مرد کامل نیست. نمی فهمد چرا مادرش مدام می پرسد این پسره کیه که هر شب زنگ می زند؟ اگر دوستت داره باید بیاد خواستگاریت. او انقدر بچه است که فقط برای پوز زنی  مادرش به آن پسر می گوید بیا خواستگاریم والکی الکی زن مردی می شود که دوستش ندارد. او حتی نمی فهمد چرا درخانواده ی آن مرد، مردها یک طرف مجلس عرق می خورند و بحث سیاسی می کنند و زن ها طرف دیگر ظرف می شورند و مزخرف می بافند. او نمی فهمد که چرا شوهرش التماس می کند که لطفا جلوی فامیل من سیگار نکش وقتی خودش می کشد. او نمی فهمد چرا سیگار کشیدن مرد درست است و سیگار کشیدن زن نا درست. او نمی فهمد چرا وقتی مردش را نمی خواهد سالها باید  دنبال طلاق بدود در حالیکه اگر مرد بود در یک هفته می توانست زنش را طلاق بدهد.

ذهن من هنوز پنج ساله است. این ذهن پنج ساله دو برابر پسر های هم دوره اش زحمت کشید تا دانشگاه برود ، آنها خرخون لقبش دادند. این ذهن پنج ساله بین همه ی دانشجوهای ورودی اش شاگرد اول شد تهمت زدند که  معلوم نیست با کدام استاد روی هم ریخته است. بعدها مجبور شد هر  تشخیص را دو بار تکرار کند برای آنکه چون زن بود حرفش نصف یک مرد ارزش داشت. مجبور شد  از زبان یک پزشک همکار( که زن بود )بشنود که ” پیش دکتر زن نرو، زن ها همه بی سوادن” و هیچ نگوید و دم نزند.مجبور شد دو برابر تلاش کند تا نامش نصف اعتباری که باید را بیابد. مجبور شد دو برابر مردها خوب رانندگی کند تا مبادا تصادف کند و این جمله را بشنود که ” زن ها دست به فرمون ندارند”.مجبور شد دو برابر مردهای دور و برش کار کند و دو برابر آنها موفق شود و دو برابر آنها پول در بیاورد و آخر هم ” زن بی سر پرست” نامیده شود. مجبور شد دو برابر مردها وبلاگ بنویسد تا صدایش به جایی برسد و آخر سر هم متهم شود که زنانه نویسی می کند و در واقع “مرد” است..

از همه ی اینها گذشته ،کسانی که امروز دم از فمینیست و برابری حقوق زن و مرد میزنند همه در خانواده ای  مرفه و غیر مذهبی بدنیا آمده ،  امکان تحصیل  و امکان فرار از آن چهارچوب های غیر منصفانه و زشت را داشته اند . آنان هرگز کتک نخورده و نفقه نخواسته و حضانت طفلی را از دست نداده اند.

با این همه زخمی  وخسته هستند.

خسته اند از اینکه از زبان مردهای بی خاصیت و احمقی که نصف ضریب هوشی آنان را ندارند  بشنوند که زن ها منطق ندارند، زن ها طنز ندارند، زن ها دست به فرمان ندارند.

خسته اند از جامعه ای که اگر زنی مورد تجاوز قرار بگیرد زن را مورد خطاب قرار می دهد که چرا حجابت کامل نبود  و مقصر می شمارند که مرد را گناه انداخته و  از مرد نمی پرسد که چرا مثل یک حیوان رفتار کرده است.

خسته اند از جامعه ای که  اگر زنی مورد خیانت قرار گرفت به او توصیه می کند که صبوری کند و خانمی پیشه کند و بیشتر به مردش توجه کند، خسته اند از جامعه ای که سزای خیانت در آن برای مرد توجه  بیشتر و برای زن سنگسار است.

خسته اند از جامعه ای که زن هایش قوز کرده و ترسیده و تهدید شده اند و مردهایش با افتخار لگن خاصره شان را جلو می دهند و به شومبول های طلای خود می نازند و به خودشان جرات می دهند به زن ها یی که دو برابر آنها قد کشیده اند لقب کوتولگی بدهند.

خسته اند از جامعه ای که زنهایش  به کوتولگی خود افتخار می کنند و حاضرنیستند بهای قد کشیدن شان را بپردازند و هنوز افسوس تازیانه و تسبیح و ته دیگ را می خورند. ،

بر ما و انان ببخشایید اگر هنوزمعنای فمنیست را نمیدانیم وبه دنبال حقمانیم..!

 

 بعدا نوشت:


اگر به خانه‌ی من آمدی


برایم مداد بیاور مداد سیاه


می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم


تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم


یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!


یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها


نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!


یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم


شخم بزنم وجودم را … بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!


یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد


و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!


نخ و سوزن هم بده، برای زبانم


می‌خواهم … بدوزمش به سق


… اینگونه فریادم بی صداتر است!


قیچی یادت نرود،


می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!


پودر رختشویی هم لازم دارم


برای شستشوی مغزی!


مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند


تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.


می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !


صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!


می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،


برچسب فاحشه می‌زنندم


بغضم را در گلو خفه کنم!


یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم


برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،


فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،


به یاد بیاورم که کیستم!


ترا به خدا … اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند


برایم بخر … تا در غذا بریزم


ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !


سر آخر اگر پولی برایت ماند


برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،


بیاویزم به گردنم … و رویش با حروف درشت بنویسم:


من یک انسانم


من هنوز یک انسانم


من هر روز یک انسانم 

                                           غاده السمان 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 11:3 PM  توسط طلا  | 

ای آسمان، ببار...

میدوم و میدوم..دنبال یه نشونه ام

اماهیچی نیست

به آسمون که نگاه میکنم

تو دلم میگم:

ای آسمون، خونه ی از یاد رفته ی من

ببار ؛امشب ببار

شاید اشک هات مرحمی بشه برای دل در راه ماندگان شهر

شاید غسلی ، برای پاکی دلم

شاید نقطه چینی ، برای رسیدن

شاید شروعی ، برای رفتن...

میدوم و نگاهم خیره به آسموته

به دنبال نشونی ام...هر چی بیشتر نگاه میدوزم کمتر پیدا میکنم

شاید نشونی رو اشتباه خوندم...

همه چیز عوض شده

تعریف ها از زندگی

تا گریه نکنی ، نوازشت نمیکنن

تا قصد رفتن نکنی، نمی گن باش

تا مریض نشی، گل برات نمی آرن

تا بچه  نشی، دوستت ندارن

تا نری، قدر ت رو نمیدونن

تا نمیری ، نمی بخشن

و تنها بچه،میتونه همه را دوست داشته باشه و مجازات نشه

آسمون، ببار که شستن تو شده آرزوی مردم این شهر

ببار شاید هر کس به اندازه ی پیاله اش پاک شه...شاید

.

.

می دوم و می دوم ،نگاهم به چتر فروش محله مون میخوره

نگاهش خیره به مردم رهگذر ه و در فکر ...اگر بارون قطع شه چی؟

ای چتر فروش ،چترهات مال خودت...

امشب میخوام خیس شم

میخوام پاک شم

شاید که محو شم

شاید که مثه بچه ها شم و مجاز عاشقی

شاید که تو سلامت، دوست داشته باشم

تو خنده، نوازش کنم

تو موندن، عشق باشم

میخوام که با گل فروش محله پیمان ببندم...پیمانی دوباره

میخوام که خنده هام رو به عرش برسونم و از هیچی نترسم

می خوام که بچه شم

میخوام که رها شم...


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 10:53 PM  توسط طلا  | 

دلم میخواد بچه بشم...

هوا خیلی سرده

از سرما تنم میلرزه

دلم از سرمای تنهایی میترسه..

همش یه فکر ..که اخرش چی میشه؟

تو دلم غوغاییه

چشام خیره به سیاهی شبه

سوسوی ستاره های همراه دلم،یاداور نگاهی آشناست..

اما غیر از غریبه کسی تو این شهر و دیار نیست

کسی نشان از آشنایی نداره

انگار که شده یه قبرستون..همه دنبال خوردن و بردن ند...

هیچ کس به فکر دیگری نیست..

همه میخوان خودشون ببرن ...



دیگه دلم اسارت آهن پاره های غول پیکر رو نمیخواد

دلم سنگینی تن های سیاه رو نمیخواد

خسته ام از همه ی نورهایی که چشمک زنان به طرفم میاد و جز طلب چیزی ندارن و

جز برق سکه های سیاه ،مطاعی در کوله هایشان نیست..

دلم آرامش شب ،نگاه مهربان مادر ،لبخند نوازش آمیز پدر...دلم شیطنت های آبجی کوچیکه رو میخواد

دلم تمام انچه که داشتم و ندارم ..رهایی از انچه دارم و نمیخوام

دلم هوای پاک،نگاه پاک،شب های پاک میخواد

دلم برای تمام شب هایی که از دست پدر میترسیدم و میلرزیدم هم ،تنگ شده..

دلم تمام خستگی هایش را میخواهد..دلم تمام گریه های خواستن ها و ندادنها رامیخواهد

دلم تنها لحظه ای آغوش مادر را میخواهد که دستی بکشد بر روی سرم نه برای خواستن ش

برای اینکه دخترشم برای اینکه همون کوچولوی شیطونی هستم که وقتی دستو پاش زخمی

میشددوون دوون میومد تو بغل مامانش و از ترس باباش قایم میشد..که نکنه لباس کثیفش و

ببینه و بفهمه بازبا پسرها رفته تو کوچه فوتبال بازی کرده...

دلم همه ی ترسیدن ها و لرزیدنهای بچگی هایم را میخواد..

دلم میخواد بچه بشم ،دلم میخواد هیچوقت بزرگ نشم و هیچوقت دیگه تنها نباشم

...


پ ن: دلم میخواد دلم میخواد دلم میخواد..............

دلم تمام داشته های دوری رو میخواد که الان شده یه حسرت ..شده یه ماتم

دلم میخواد تاشب به بهونه ی داداش بزرگه برم دوچرخه سواری و هی چرخ بزنم و چرخ بزنم..

از هیچی هم نترسم..از هیچی..آخه آقا پلیسه بیداره شب ها که ما میخوابیم اون دنبال شکاره..

چقدر دورشده این رویای بچگی هام..چقدر ترسناک شده شبهایی که دیگه دلخوشکنکی نیست


.

.

چقدر هوس داره تنم...



به قول یه کتابی که اسمش همین بود: زنان خوب به آسمان میروند زنان بد به همه جا...

همه جا رفتیم شد این عاقبت..آسمون پیش کشتون



+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 6:34 PM  توسط طلا  |